تبليغاتX
soheil
شبانی


دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم 
به دریا می زدم در باد و آتش خانه می کردم 
 
 
چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم 
تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم 
 
 
نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم 
اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم 
 
 
اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد 
حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم 
 
 
چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد 
چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم 
 
 
یقین دارم سرانجام من از این خوبتر می شد 
اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم 
 
 
سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش 
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
 

علیرضا قزوه

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 4:14 توسط سهیل |


داستان عشق

شقایق گفت با خنده: نه بیمارم،نه تب دارم،اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم. گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ زیبایی،نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی ، یکی از روزهایی که زمین تب دار و سوزان بود و صحرا درعطش می سوخت ، تمام  غنچه ها تشنه  و من بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت، ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ، زآنچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود.نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود- اما -طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ،ار آن نوعی که من بودم، بگیرند ریشه اش را بسوزانند، شود مرهم برای دلبرش،آندم شفا یابد .

چنانچه با خودش می گفت،بسی کوه و بیابان را،بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه به روی من،بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من، به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم و او هر لحظه سر را رو به بالا ها تشکر از خدا می کرد. پس از چندی هوا چون کوره ی آتش زمین  می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت.

به لب هایی که تاول داشت گفت: اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست،به جانم هیچ تابی نیست . اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست و از این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما !!

نمی فهمید حالش را ،چنان می رفت من در دست او بودم و حالا من تمام هست او بود. دلم می سوخت اما راه پایان کو؟ نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد، دگر از صبر او کم شد، دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد - آنگه –  مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت. نشست و سینه را با سنگ خارایی ز هم بشکافت، ز هم بشکافت اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو می کرد، زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هر جا بود با غم روبرو می کرد . نمی دانم چه می گویم؟ به جای آب خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد : بمان ای گل که تو تاج سرم هستی ، دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل و من ماندم.....

نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من شقایق شد، گل همیشه عاشق شد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 2:39 توسط سهیل |


حال دنيــا را چو پرسيدم من از فرزانه اي

                               گفت يا باد است ، يا خواب است ، يا افسانه اي

گفتمش احوال عمرم را بگو تا عمر چيست

                               گفت يا برق است ، يا شمع است ، يا پروانه اي

گفتمش اين پنج روز عمر چون بايد گذشت

                               گفت در حلقي ، يا دلـــــــــــــــقي ، يا ويرانه اي

گفتمش اينان كه مي بيني چرا دل بسته اند

                               گفت يا مستند ، يا كـــــــــــــــورند ، يا ديوانه اي  

 

 

        سلام

            بعد از حدود يك ماه  گرفتاري ، وقت كردم كه يه سري به وبلاگ بزنم.

            اينم بود مثلا آپ من ، البته شبيه به آپ كــــردن نيست ولي خُب شما به

            به بزرگواري خودتون ببخشيد . 

        

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 11:32 توسط سهیل |


    سلام.....

   امروز هم  یه متن ادبی براتون هدیه آوردم......

   شاعرشو نمی دونم کیه.........

   اگه دونستید ممنون میشم اگه به من هم بگین.........

     .

     .

     .

     .

     معلم چو ناگه وارد کلاس شد ، کلاس چون شهری فرو خفته خاموش شد .

     معلم جوان بود و در آن فغان جوانی ، جوانی از او رخت بسته بود.

     سکوت غم آلود کلاس را صدای درشت معلم شکست.

     بند دل احمدک از این بی خبر بانگ ، ناگه شکست .

     احمدک بیا درس دیروز را بخوان ، که سعدی چه گفت ؟

     ولی احمدک درس نخوانده بود ، بجز آنچه دیروز آموخته بود .

     زبانش به لکنت بیفتاد و گفت :

     بَبَبَبنی آآآآدم اعضای یکیک دیگرند .......

     وجودش به یک باره فریاد زد : که در آفرینش زیک گوهرند .

     چو چو چو عضوی به درد آآورد روزگار....

     دگر دگر دگر عضو ها را نماند قرار.......

     تو کز......توکز......توکز... وای یادش نبود.

     جهان پیش چشمش سیه فام شد .

     معلم پای بر زمین کوبید و بگفت :

     احمدک بی شعور چرا درس نخوانده؟

     مگر چیست فرق تو با دیگران ؟

     .

     خدایا چه می گوید آموزگار.......!

     مگر او ندیدست محنت روزگار .

     که آنها به دامان مادر خوشند......... من کجا ؟؟؟

      که آها به مال پدر تکیه دارند.......... من کجا؟؟؟

      با پدر پینه دوزی ، ببین دستهایم  ،  ببین دستهای پر پینه ام شاهد است.

      معلم پای بر زمین کوبید و بگفت:

      به من چه که مادر زکف داده ای

      به من چه که دستهایت پر از پینه است

      کسی رود پیش ناظم به همراه خود آورد یک فلک

      نمایم پر از پینه پاهای او............به چوبی که بهتر کتک آورد.

      آه تأمّل دمی....یادم آمد......یادم آمد........

      تو کز محنت دیگران بی غمی

                                           نشاید که نامت نهند آدمی

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 3:17 توسط سهیل |


جهنم سرگردان

شب را نوشيده‌ام .
وبر اين شاخه‌هاي شكسته مي‌گريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 4:45 توسط سهیل |


دفتر عمر مرا٬

با وجود تو شکوهی دیگر٬

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من٬

زندگانی بخشی٬

یا بگیری از من٬

آنچه را می بخشی.

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:9 توسط سهیل |


            سلام به همه شما دوستان........

           مدّتی نیستم (حدود ۳ هفته ).........

           بعد اینکه برگشتم ، به نظراتتون جواب میدم...

           پس تا سه هفته ی دیگه.......بای

 

 

           !! دور از تو ستون خانه ی غم شده ام

                          بار غم عالم همه بر دوش من است !!

       

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 2:58 توسط سهیل |


                                               
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 18:19 توسط سهیل |


بر روی ما نگاه خدا خنده می زند

هرچند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش

پنهان زدیدگان خدا می نخورده ایم

 

پیشانی از داغ گناهی سیه شود

بهتر زداغ مُهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب

بهر فریب خلق ، بگویی خدا خدا

 

ما را چه غم که شیخ بسی در میان جمع

بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او می گشاید...او که به لطف و صفای خویش

گویی که خاک طینت ما را زغم سرشت

 

طوفان طعنه ی خنده ی ما را زلب نشُست

کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم

چون سینه جای گوهر یکتیای راستیست

زنیرو به موج حادثه تنها نشسته ایم

 

آن آتشی که در دل ما شعله می کشید

گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود

دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق

نام گنهکاره ی رسوا نداده بود

 

                بگذار تــــــا به طعنه بگویند مردمـــــان

              در گوش هم ، حکــــــایت عشق مدام ما

              هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

              ثبت است در جریده ی عــــــالم دوام ما 

 

                                                                                     فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 1:54 توسط سهیل |


   ـ در قير شب ـ

   دير گاهي است در اين تاريكي

   رنگ خاموشي در طرح لب است

   بانگي از دور مرا مي خواند ،

   ليك پاهايم در قير شب است.

   رخنه اي نيست در اين تاريكي

   در و ديوار به هم پيوسته

   سايه اي لغزد اگر روي زمين

   نقش وهمي است ، زبندي رسته.

   نفس آدم ها

   سر به سر افسرده است

   روزگاري است در اين گوشه ي پ‍ژمرده هوا

   هر نشاطي مرده است.

   دست جادويي شب

   در به روي من وغم مي بندد

   مي كنم هرچه تلاش

   او به من مي خندد.

   نقش هايي كه كشيدم در روز

   شب زراه آمد و با درد اندود.

   طرح هايي كه فكندم در شب

   روز پيدا شد و با پنبه زدود.

   دير گاهي است كه چون من همه را

   رنگ خاموشي در طرح لب است

   جنبشي نيست در اين تاريكي

        دست ها ، پاهــــــا در قير شب است.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 3:10 توسط سهیل |


حرفهاي ما هنوز نا تمام

تا نگاه مي كني وقت رفتن است

پيش از آنكه با خبر شوي

لحظه ي عزيمت تو ناگريز مي شود

آه...

اي دريغ و حسرت هميشگي

ناگهان چقدر زود دير مي شود .

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:33 توسط سهیل |


رفته است و مهرش از دلم نمی رود

ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست

            ای ستاره ها ، ای ستاره ها ، ای ستاره ها

            پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟ 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 0:47 توسط سهیل |


در این شهر صدای پای مردمانی است

که همانطور که تو را می بوسند

در ذهن خود

طناب دار تو را مبی بافند

- مردمانی که صادقانه دروغ می گویند -


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 18:54 توسط سهیل |


 همه گویند که تو عاشق اویی !

 - گرچه دانم همه کس عاشق اویند -

 لیک می ترسم یا رب...

 نکند راست بگویند ؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 18:44 توسط سهیل |


در دل ساغر هستی تو بجوش

 من همین یک نفس از جرعه ی جامن باقی است  

   آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 18:40 توسط سهیل |


بسترم

همچون صدف خالی یک تنهایی است

وتو چون مروارید

گردن آویز کسان دگری...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 18:35 توسط سهیل |


صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو  سبزینه آن گیاهی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم 

چه اندازه تنهایی من بزرگ است

وتنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

وخاصیّت عشق این است... 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 3:41 توسط سهیل |


کاش چون نای شبان می خواندم            

به نوای دل دیوانه تو

                       خفته بر هودج مواج نسیم                      

                        می گذشتم ز در خانه ی تو

کاش چون پرتو خورشید بهار

سحر از پنجره می تابیدم

                         از پس پرده لرزان حریر

                         رنگ چشمان تو را می دیدم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 23:21 توسط سهیل |